تبليغاتX
مرگ عاشقی

 

وقتی که تکرار می کنم آروم می شم

تکرارهایی که از جنس تو هستن،تكرارهايی كه هيچ وقت از تكرارشون خسته نمی شم

تمام روزهايي رو كه رفتن تماشا مي كني ولي بازم به انتظار فردايی.

هنوز به اين تكرارها عشق مي ورزی و از داشتن اين احساس های دلنشينِ تكراری خوشحالی ...

من می خوام تورو تكرار كنم،ديدن با تو،بودن با تو،گفتن با تو،رفتن با تو،موندن با تو،عشق با تو،گريه با تو،خنده با تو،زندگي با تورو تكرار كنم

تو زيباترين تكرار دنيایی تو عشقی ‌تو رويایی تو حس خوبِ منِ‌ شيدايی

تكرار با تو يعنی تكرار لحظه های شيرينِ زندگی،تكرار با تو يعنی‌لمس دوباره زيبايی...

پس تكرار مي كنم اسم تورو كه شايد مرحم شه واسه اين دل رسوای تكراری...

من همينم تكرارِ ثانيه ها، تكرار روزها و هفته هاو ماه هاو سال ها‌

من تكرار اسم توام در هر جا

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 2:1 توسط زهرا |

 

 

وقتی شب , شب ِ سفر بود توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود, واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیهء شب, طپش ِ هراس ِ من بود
وقتی زخم خنجر دوست, بهترین لباس ِ من بود
تو با دست ِ مهربونی, به تنم مرهم کشیدی
برام از روشنی گفتی, پردهء شبُ دریدی
ای طلوع ِ اولین روز, ای رفیق ِ آخر من
به سلامت سفرت خوش, ای یگانه یاور ِ من
مقصدت هر جا که باشه, هر جای دنیا که باشی
خاطرت باشه که قلبت, سپر ِ بلای من بود
تنها دستِ تو رفیق, دستِ بی ریای من بود
اگه باشی یا نباشی, برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم, تو رفیقی جون پناهی.....

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:46 توسط زهرا |

چگونه بگويم دوستت دارم ... تو را که از خرابه هاي بي کسي به قصر سپيد عشق هدايتم کردي ...

عاشقي بي قرار و ياري با وفا براي خويش ساختي .... آهو بره اي شدي که دوستي گرگ را پذيرفتي و براي اشکهاي او شانه هايت را ارزاني داشتي و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردي.

تو را که سالها در خيالم سايه ات را مي ديدم و طپش قلبت ر ااحساس مي کردم و به جستجوي يافتنت به درگاه پروردگار دعا مي کردم. که خدايا پس کي او را خواهم يافت؟

تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه چيز را فراموش کردم . برايم همه اسمها بيگانه شدند و همه خاطرات مردند.

دستم را به تو ميدهم. قلبم را به تو ميدهم فکرم را نيز به تو ميدهم. بازوانم را به تو مي بخشم و نگاهم از آن توست و شانه هايم که نپرس. ديگر براي من غريبه اند و تمامي لحظات تو را مي خواهند و براي عطر نفسهايت دلتنگي مي کنند...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 23:18 توسط زهرا |


 

 

 

 

 


 

اگر باد بودم مي وزيدم، اگر ابر بودم مي باريدم، اگر مهر بودم مي تابيدم، اگر خدا بودم مي آفريدم تا بداني دوستت دارم ....

 

 اگر ابر بودي به انتظار اشکت مي نشستم، اگر مهر بودي در پرتو ات خود را گرم مي کردم، اگر باد بودي چون برگ خزان خود را بدستت مي سپردم، اگر خدا بودي به تو ايمان مي آوردم تا بداني دوستت دارم...

 

 اگر هيچ بودي از تو ابر سپيدي مي ساختم، از تو خورشيد با شکوهي بوجود مي آوردم، تو را نسيم ملايمي مي کردم از تو خدايي بزرگ خلق مي کردم تا بداني دوستت دارم...

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 14:37 توسط زهرا |

                                    بسم الله الرحمن الرحیم

                                یا مقلب القوب والبصار

                             یا مدبراللیل و النهار

                           یا محول احول والاحوال

                         حول حالنا الی احسن الحال

 


می گفت: ساکنان شهر فراموششان شده٬ پرده هارا کناربکشند٬نبض پنجره ها هنوزمی زند٬ همه ترس من این است بهار پشت در خانه ها جابماند و به یاد کسی نیفتد که زمستان رفته است ...

می گفت: خوب میبینم که این روزها مردم در شورو حال وریخت وپاش ها عجولند٬ اما نمی دانم چرا دستپاچگی شان کمی عجیب به نظر می رسد٬انگار همه فکرشان را باخرید چند دست لباس وکیف و کفش درگیر کرده اند.

ازشستن درودیوارو تعویض فرش و مبل تا کمی عقب و جلو کردن تابلوی نقاشی روی دیوار...از جابجایی ظروف وپاکیزگی جای ظرف ها تا دستمال کشیدن زمین آشپزخانه و دور کردن هرچه دورریختنی ودور نریختنی است.

می گفت: کمی نگرانم!هیچ کس حواسش نیست که آینه را گرد گرفته٬ می ترسم بهار بیاید و آدم ها را غافلگیر کند٬ تازه یادشان بیفتد هیچ کس به خودش حتی نگاه هم نکرده.

می گفت: غبار خسته ای که یکسال روی شفافیت دل مردم این حوالی نشسته٬ کمی نگاهشان را تیره کرده٬ آنقدر خاه ها را تودرتوی هم سا خته اند که زمینیان راه آسمان را گم کرده اند و یک جور عجیبی سر به زیر شده اند. به آنها که نگاه می کنی حسی دوست نداشتنی ٬ته دلت را گس می کند.

می گفت: آدم ها می فهمند که دارد بهار می شود٬ ولی هیجان دوباره بودن را فراموش کرده اند٬ تمام حساب و کتاب و چرتکه انداختن ها محصور شده است به پس اندازهای جاری و طولانی و نهایت می رسد به پول هایی که حتی روی هم بند هم نمی شوند که بشود انباشته اشان کرد.

می گفت: بگو مردم این شهرهای نزدیک و احالی آن روستاهای دور٬ کمی بهتر از قبل برای بزرگ شدن آماده شوند نه آنقدر بزرگ که خلوص کودکانه شان را با فریب های رنگارنگ آدم های بزرگ٬ خراب کنند.

بگو بزرگوارانه ببخشند وببخشایند تهی از کینه و حسد٬بزرگ منشانه محترم باشند و احترام بگذارند خالی از دروغ و ریا...

می گفت: با بهار که می آید و می رود٬ اگر به تغییری حتی کوچک و اندک نیندیشی٬ به روزهای تکراری عادت می کنی٬ آن وقت خستگی چه بد کلافه ات میکند... می گفت: در شگفتم! با ندیدن کسانی که حالا در کنارمان نیستند٬ چرا ربط بودن مان را نمی فهمیم و فرصت بیشتر ماندنمان را قدر نمی دانیم.

می گفت: همین حالا که تا تحویل سال٬ زیر لب " یا مقلب القوب " را دوره می کنی و به شکرانه دوباره دیدن بهار ازصمیم قلب٬ شادی ات را می خندی٬ حالا که عیدی می گیری و هدیه می بخشی٬ بهترین عیدانه را به خودت هدیه کن٬ همه روزهای بد گذشته را از خاطره هایت پاک کن و لحظه های شاد رفته را مرور کن. بعد آرام آرام " امروز" عمیق نفس بکش٬ عمیق عمیق. آن وقت هوای " فردا " ها را هم خواهی داشت.                           


   سال نو مبارک

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 16:10 توسط زهرا |

رفتي از ديده،دلم هيچ کجا بند نشد


همه بودنند ولي کس به تو مانند نشد


گرچه در دشت نگاهم اثری از تو نماند


ياد تو ،پاک ز يادم، به خداوند نشد


شبم از سوز ستاره به ستوه آمده بود


ماهم آن شب بکجا رفت که پابند نشد


شب تنهایی من بسکه غم انگیز گذشت


خواستم بگذرم از تو ، بتو سوگند نشد


دل من مستِ نگاه و گلِ لبخند تو بود


عشق شاهد، که دلم شاهد لبخند نشد


راز چشمان سیاه تو مرا شاعر کرد


واژه ها عاشق و چشمان تو پابند نشد


اینهمه واژه و راز غزل تنهایی


خواستم شرح کنم بهر تو هرچند نشد...

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 18:41 توسط زهرا |

این مثنوی حدیث پریشانی من است


بشنو که سوگ نامه ویرانی من است


امشب نه این که شام غریبان گرفته ام


بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام


گفتی غزل بگو ، غزلم٬ شور حال مُرد ،


بعد از تو حس شعر فنا شد، خیال مُرد .


گفتم مرو که تیره شود زندگانیم


با رفتنت به خاک سیاه می کشانی ام .


گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد


بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد


وقتی نقاب، محور یک رنگ بودن است


معیار مهرورزیمان سنگ بودن است


دیگرچه جای دلخوشی و عشق بازی است


اصلاً کدام احمق از این عشق راضی است


این عشق نیست فاجعه قرن آهن است


من بودنی که عاقبتش، نیست بودن است.


حالا به حرفهای غریبت رسیده ام


فهمیده ام که خوب تو را، بد شنیده ام.


حق با تو بود از غم غربت شکسته ام


بگذار صادقانه بگویم که خسته ام ،


من را به ابتذال نبودن کشانده اند


روح مرا به مَسند پوچی نشانده اند .


اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند


منصور را هرآئینه بر دار می زنند


اینجا کسی برای کسی ،کَس نمی شود،


حتی عقاب درخور کرکس نمی شود


جایی که سهم مرگ جزء تازیانه نیست


حق با تو بود ، ماندنمان عاقلانه نیست


ما می رویم چون دلمان جای دیگر است،


ما می رویم هر کی بماند مخیر است


ما می رویم گرچه ز الطاف دوستان ،


بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است


ما می رویم مقصدمان نا مشخص است


هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است


از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم


اینجا که گرگ با سگ گله برادر است


ما می رویم ماندن با درد فاجعه است،


در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است


بر درب آفتاب پی باد می رویم


ما هم بدون بال به معراج می رویم

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 23:50 توسط زهرا |

دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون

 

تو زندگیم چقدر غمه، دلم گرفته از همه

 

ای روزگار لعنتی ، تلخه بهت هرچی بگم

 

من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم

 

امشب از اون شباست که من ، دوباره دیونه بشم

 

تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم

 

امشب از اون شباست که من ، دلم می خواد داد بزنم

 

تو شهر این غریبه ها دردم و فریاد بزنم

 

از این همه دربه دری تو قلب من قیامته

 

چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته

 

از این همه دربه دری به لب رسیده جون من

 

به داد من نمی رسه خدای آسمون من...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:45 توسط زهرا |

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برابی دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبورت نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:2 توسط زهرا |

تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری ؟
تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی ؟ آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی .
اون موقعس که آنچنان دلتنگش می شوی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی . اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی .
اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه .
اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذشت تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونارم ببره ..
اون موقع که پای تلفن دلت می خواد به صداش گوش بدی . حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشی گوشی رو نگه می داری که به صدای نفس کشیدنش گوش بدی و از صدای دم و بازدمش آرامش بگیری .
اون موقع که اسم دیوونه رو روت می زارن و با نگاه های مملو از تمسخر نگات می کنن و سعی می کنن خوردت کنن .
اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان تپش قلبی می گیری که احساس می کنی الانه که قلبت بیفته جلوی پات .
به همین سادگی ...
حالا فهمیدی چرا دلم برات تنگ می شه 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 18:52 توسط زهرا |

سعی کن همیشه تنها باشی زیرا تنها به دنیا آمدی و تنها از دنیا خواهی رفت

بگذار عظمت عشق را درک کنی  زیرا آنقدرعظیم است که تو و هستی تو را نابود می کند

بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود کسی باشد زیرا اگر عشق در آن منزل کند به ویرانه هایش نیز رحم نخواهد کرد...

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 20:30 توسط زهرا |

خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه

خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی

خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون خودش جشن بگیری

خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر می کنی به خاطر اون زنده ای

خیلی سخته که غرورت رو به خاطریه نفر بشکنی و بعد بفهمی دوست نداره

خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی اما اون بگه دیگه نمی خوامت...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 22:35 توسط زهرا |

" خواب دیدم که می آیی " نه.خواب دیدم که آمدم و تو را از توی چهاردیوارکه دور خودت کشیده بودی،بدون پنجره و هیچ چیز، بیرون آوردم و با هم گیریستیم ، کاش خوابم تعبیر شود. مثل آن موقع که خواب مرگ عزیزت را دیدم و بعد از دو هفته خودت را با لباس مشکی. عزادار بودی و من نمی دانستم عزادار چه کسی ؟

کجا را بگردم تا پیدایت کنم؟ "به من بگو " با نگاهت عذابم می دهی و من معنی نگاهت را نمی فهمم و هر بار با نگاه تو زیرورو می شوم، می میرم، به هر کس که می گویم می گوید از نگاه کردن خودت توجه اش را جلب کردی، اما من که نگاهت نمی کردم یا حواست نبود وقتی که یواشکی می پاییدمت. بگو چرا؟ چرا نگاهم می کنی؟

گفتم که دلت سنگ است  اما نه، تو از غرورت عذاب می کشی. به زبان بیاور راز نگاه غم بارت را. تو گریه های مرا ندیدی. من اما گریه هایت را فهمیدم. غم را در چشمهایت دیدم.

راستی پلک چشمم می پرد. مادرم می گوید سوغاتی می گیری،از چه کسی و چه چیزی قرار است سوغاتی بگیرم؟ نمی دانم، اما من از خدا تورا می خواهم.

کاش خواب آخرم تعبیر شود.من و تو با هم رو به خانه ای که خانه آرزوهایمان است و پشت به خانه ای که خانه غم من و تو بود. آن چهار دیواری را خراب کن و بیا......................................

چشمانم را می بندم و تو را می بینم، صدایت را می شنوم که می گویی: مشکلی نیست، این تکیه کلامت است

یک روز گفتم کاش به زمین بخوری تا من از تو دلجویی کنم،یادت هست؟ داشتی می افتادی اما نشد و فقط..................

تو برگشتی و مرا نگاه کردی. قط مرا نه کس دیگری را. تو غرورت را به خاطر من کنار نگذاشتی اما من به خاطر تو، بدون فکر کردن به غرورم جلوی چشمه همه گریستم. همه مرا با تعجب نگاه می کردند و من فقط تو را می دیدم

اولین بار که آن طور نگاهم کردی تا آلاچیق ها دویدم و بی دلیل و با دلیل خندیدم و گریستم. بعد از آن مدام مرا نگاه می کردی، هیچ کس باور نمی کرد

دوروبرت شایعه زیاد است. یکی می گوید نامزد داری یکی می گوید نداری یکی می گوید داشتی و از دستش دادی. راستش را بگو، آیا برای خودت کسی را داری؟ من اما کسی را ندارم. فقط تو را دارم

نمی دانم چرا دلم می خواهد گریه کنم؟ نمی دانم تو می دانی که من برای تو گریه می کنم؟ برای تو که نمی دانم می دانی من دوستت دارم؟ برای تو که نمی دانمم که مرا که دوستت دارم دوست می داری؟ ولی می دانم دلم هوایت را کرده است...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 17:11 توسط زهرا |

از همين امشب زير لب دعايت مي كنم              

اشك ميريزم دو چشم را فدايت مي كنم

در نگاه خسته ات دنبال حرفي تازه ام

هر چه مي خواهي بگو. من هم دعايت مي كنم

خسته اي طاقت نداري. پس رهايت مي كنم

رفته اي من مانده ام در انتهاي عشق تو

رفته ام قربان عكست چشم زير پايت مي كنم

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 14:59 توسط زهرا |

قلب من درهر زمان خواهان توست

                                                     چشم های عاشقم مهمان توست

گرچه لبریز از غم و درمانده ای

                                                    هر نگاهم در پی درمان توست

درمیان ظلمت شبهای غم

                                                    چلچراق قلب من چشمان توست

در کنارم لحظه ای آسوده باش

                                                  همدم دستان من دستان توست

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 0:8 توسط زهرا |

ای کاش در چشمهایت تردید را ندیده بودم یا از همان اول از عشق ترسیده بودم

ای کاش آن شب که رفتم به آسمان گل بچینم جای گل برایت پروانگی چیده بودم

گل را به دست تو دادم حتی نگاهم نکردی آن شب نمی دانم اما تا صبح لرزیده بودم

آن شب تو با خود نگفتی که بر سر من چه آمد نگفتی ز دست تو من رنجیده بودم

انگاربی پرده بودی دیوانه ات گشتم من تو عاشق نبودی و دیرفهمیده بودم

ازکوچه که می گذشتم حتی نگاهم نکردی چشمت پی دیگری بود این را نفهمیده بودم

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 17:18 توسط زهرا |

سالها می گذرد از شب تلخ وداع

از همان شب که تو رفتی وبه چشمان پراز حسرت من خندیدی

تو نمی دانستی

تو نمی فهمیدی

که چه رنجی دارد با دل سوخته ای سر کردن

رفتی وازدل روشنایی ها رفت

لیک بعد از آن شب

هر شبم را شمعی روشنی می بخشید

بر غمم می افزود جای خالی تو را می دیدم

می کشیدم آهی از سرحسرت و می خندیدم 

و به وفای دل تو وبه خوش باوری این دل بیچاره خود

ناگهان یاد تو می افتادم

باز می لرزیدم

گریه سر می دادم

خواب می دیدم من که تو بر می گردی

تا سرانجام شبی سرد و بلند

اشک چشمان سیاهم خشکید

آتش عشق تو خاکستر شد

یاد تو در دل من پرپر شد

اندکی بعد گذشت

اینک این من...تنها...دستهایم سرد است

قدرتم نیست دگر...تا که شعری گویم

گرچه تنها هستم

نه به دنبال توام

نه تو را می جویم

حال می فهمم من...چه عبث بود آن خواب

کاش می دانستم عشق تو می گذرد

تو چه آسان گفتی دوستت دارم را

و چه آسان رفتی...

کاش می فهمیدی وسعت حرفت را

آه...افسوس چه سود

قصه ای بود و نبود

سالها می گذرد ازشب تلخ وداع

و من تنهای تنها...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 16:33 توسط زهرا |

سلام امیدوارم که این وبلاگ بتونه رضایت شمارو جلب کنه

واسه شروع خوب بود؟

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 20:30 توسط زهرا |

زمان!به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست........
بوسیدن قول ماندن نیست.........
وعشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست...................







نگو بار گران بودیم و رفتیم

نگو نامهربان بودیم و رفتیم

بگو با دیگران بودیم و رفتیم









مي روم شايد فراموشت کنم
با فراموشي هم آغوشت کنم
گرچه تو تنها تر از من مي شوي
آرزو دارم تو هم عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را
تلخي برخوردهاي سرد را
آرزو دارم بفهمي عشق را
سردي اين روزهاي زشت را
مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني
مي رسد روزي که مرگ يار را باور کني
مي رسد روزي که تنها در کنار عکس من
خاطرات کهنه ام را موبه مو باور کني

Home
Email
Night Skin